داستانک

ماجرای خانواده لوییس

ما بیش از ۲۵ سال است که ازدواج کردیم و نمی توانیم ادعا کنیم که درگیری های زناشویی کمی داشتیم. فقط می توانیم بگوییم که سعی کردیم موضوعات را به سرعت حل کنیم. این سرعت به ما کمک کرده که بتوانیم به عنوان زوج رابطه زناشویی خود را حفظ کنیم.

یک شب بعد از شام، وقتی بچه های ما حدودا” یازده و نه ساله بودند از من (کارن) خواستند که با آنها صحبت کنم. خیلی زود نیت آنها از این درخواست مشخص شد. آنها حدس زده بودند که اوضاع بین مامان و بابا خوب نیست و می خواستند از اوضاع سر در بیاورند. من گفتم که ما خوبیم. اما بچه ها قانع نشدند. در نهایت اقرار کردم ما قبل از شام بگو مگویی با هم داشتیم اما به راحتی آن را حل کرده ایم چرا که این شانس را داریم که می توانیم با یکدیگر صحبت کنیم. بعد از آن از آنها پرسیدم چگونه متوجه این موضوع شدند، با وجود اینکه فضای شام مثل همیشه بود. کارآگاهان کوچک توضیح دادند که ما وقت شام فقط با بچه ها صحبت می کردیم و با یکدیگر حرف نزدیم. من از دقت و توجه آنها شوکه شدم. گفتگو این گونه ادامه پیدا کرد:

بچه ها: سر چی با هم دعوا می کنید؟

مادر: حلاصه داستان اینه که پدر کارهای خوبی انجام داده و من به جای اینکه ازش تشکر کنم، نظرم این بوه که یه کم بهتر می تونسته اون کار رو اجام بده، بنابراین پدر احساس می کنه ازش قدردانی نشده.

بچه ها: مامان این وحشتناکه! شما نباید این کارو می کردید.

مادر: می دونم، به محض اینکه از دهنم بیرون اومد از گفتنش پشیمون شدم…

بچه ها: عذرخواهی نکردی؟

مادر: خوب، چرا کردم، اما …

بچه ها: چی؟ شما عذر خواهی کردی و اون شما رو نبخشید؟ اون خودش همه رو نصیحت می کنه که دیگرن رو ببخشید! پس چرا خودش این کار رو نمی کنه؟

مادر: صبر کنید بچه ها، پدرتون برای انجام هیچ کاری فرصت نداشت. من بعد از اینکه شام رو روی میز گذاشتم اون حرفارو زدم و هیچ زمانی برای صحبت کردن وجود نداشت.

بچه ها: نگران نباش مامان، ما با پدر صحبت می کنیم.

مادر: به هیچ وجه نیاز به چنین کاری نیست.

بچه ها: ما انجامش می دیم …

بچه ها به سمت اتاق جان، جایی که در حال کار کردن بود رفتند.

بچه ها:بابا، مامان گفت که به تو بی احترامی کرده.

پدر: باشه، شما نگران نباشید. در اولین فرصت در موردش با همدیگه صحبت می کینیم.

بچه ها: اما پدر اوان از شما غذرخواهی نکرده؟

پدر: خب، آره، اما …

بچه ها: پس شما اونو نبخشیدی؟ شما همیشه به ما می گفتید اگر کسی گفت متاسفم …

پدر: شما درست می گید. ممنون که نظرتون رو گفتید. من الان با مامان صحبت میکنم. دوستون دارم.

بچه ها: ما هم دوست داریم بابا.

بچه ها با یک لبخند بزرگ آنجا را ترک کردند، در حالی که می دانستند درک شده اند. من (جان) پشیمان شدم از اینکه فورا” همسرم را نبخشیدم؛ و من (کارن) کاملا پشیمان بودم از اینکه خودم را همه چیز دان می دانستم. بعد از بازسازی روابط، با هم حسابی خندیدم و از دو فرزندمان در تعجب بودیم که این دو فسقلی هیچ وقت به ما اجازه نمی دهند قصر در برویم.

 

از کتاب فرزندپروری با کفایت نوشته جان فیلیپ لوییس و کارن مک‌دونالد لوییس، ترجمه سید مهدی موسوی موحد

 

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

آرش قنواتی

می کوشم کودکان سرزمینم شاد، سالم و کارآمد تربیت شوند.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن